شب پاییز

خرید بک لینک
چیزی که امشب ذهن من رو عجیب در گیر کرده این سوال هست که انسان چطور میتونه جونش رو برای اعتقاداتش فدا کنه؟ یا آیا من میتوانم جانم را برای اعتقادم بدم؟ در رابطه با خودم فقط به یک جواب میرسم -نه- حاضر نیستم من صد درصد مطمئن نیستم چیزهایی که به آنها معتقدم درست باشد (منظورم از اعتقاد، اعتقاد دینی و مذهبی هست) چند شب پیش اتفاقی تاسوعا با یکی از دوستان خواهرم و خواهرم رفتیم کافه من تمام مدت به این فکر بودم که آیا کار ما درست هست یا نه؟ مدام با این عذاب وجدان سر میکردم و سعی داشتم که زود تر به خانه برگردم احساس میکردم دارم حرمتی را میشکنم اما نمیدونستم چه حرمتی وقتی به خانه برگشتم مادرم رفته بودند به مسجد من برای گرفتن کلید خانه به مسجد رفتم اما نمیتوانستم وارد مسجد شم و انگار شرمگین بودم بعد از ناتوانی در پیدا کردن مادر به طبقه دوم مسجد رفتم به محض نشستن گریم گرفت و مدام با حالتی از روی شرمندگی و پشیمانی گریه کردم دقیقا میدانستم گناهم چیست: «کاری به غیر از عزا داری در تاسوا» و از خدا میخواستم مرا ببخشد اما آیا کار من واقعا گناه بود؟ آنشب تصمیم گرفتم انسان مومنی باشم دستورات دین را اجرا کنم حجابم را رعایت کنم نماز بخوانم و کار های دیگر اما وقتی به خانه برگشتم چرای بزرگی در ذهنم مانده بود چرای بزرگ و آیا های بزرگتری که دیندار بودن و انسان های دیندار هر روز در ذهن من ایجاد میکند آیا آنها شب پاییز...

ما را در سایت شب پاییز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:35

همیشه از زمانی که یک دختر دبیرستانی بیشتر نبودم تا کنون آرزو داشتم که کودکانی که در خیابان هستند یا کودکانی که کار میکنند را جمع اوری کنم خانه ای برایشان بسازم به آنها درس دهم با آنها بازی کنم و آنها را به میزان حد اقل یک کودک عادی شاد ببینم، اما زهی خیال باطل! هیچگاه نتواستم و فکر میکنم که هیچگاه هم نخواهم توانست من هر گاه یک کودک کار میبینم حتی تمیتوانم به او نگاه کنم چه برسد که کمکش کنم حتی ناچیز احساس میکنم در نگاه این بچه ها چیزیست که میگوید:” چرا تو به جای من نیستی “چند وقت پیش که صبح زود برای رفتن به دانشگاه بیرون رفتم دو کودک را دیدم که زباله ها میگشتند من هم ناهار و صبحانه ی انروزم را بردم که به آنها بدهم بعد از مدتی جنگ روانی با خودم بر سر این موضوع که ایا میتوانم به آنها نگاه کنم بالاخره سمتشان رفتم دستم را به طرف یکی از آنها بردم و او به تمام شک هایم پاسخ داد: دستم را رد کرد و نگاهی به من کرد که از کل زندگی بی حاصلم در آن لحظه پشیمان بودم نمیدانستم چکار کنم شاید سخت ترین لحظه ی زندگیم بود ترسیده بودم رنجیده بودم احساس گناه می کردم احساس خجالت میکردم با صدایی که به زور از حلقم در میآمد گفتم” بگیر صبحانه است” اصلا نفهمیدم چرا این جمله را گفتم اما گفتم بعد پسرک غذا را از من پذیرفت و چیزی به من گفت که متوجه نشدم اما مطمئنم مفهومش این بود” از تو متنفرم” بعد از آن مطمئن شد شب پاییز...

ما را در سایت شب پاییز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:35

خدایا من در زمین غریبم عشق خود را از من دریغ مکن!.بخشی از مناجات حضرت داوود که در سریال ملاصدرا شنیدم و چنان حرف دل من بود که سالها فراموشش نکردم هر وقت به کوه میرم وقتی بلندترین نقطه میرسم و به پایین نگاه میکنم یا هر جای بلند دیگه ای یاد غربتم در زمین می افتم و بعد ترسی تمام وجودم را میگیرد چرا که من از همه چیز دور شدم و هیچکس را نمیشناسم به جز او که چه پایین بروم چه بالا همراهم هست او تنها کسیست که میداند من در لحظاتی از زندگیم چقدر شاد بودم او عمق شادی مرا میفهمد و غمی را که به دوش میکشم را میفهمد او از سنگینی تمام غم هایم کم میکند لحظه هایی که فکر میکنم قادر به ادامه زندگی نیستم را برایم شتاب میدهد شب ها که هیچکس به صدای گریه ی بعد کابوسم گوش نمیدهد او برایم لالایی میخواند به خواب میروم و صبح کنارم است وقتی بیدار میشوم وقتی میبینم که زندگی کابوس هایم نیست خوشحال میشوم او کنار من است اما یادم میرود وقتی مشکلی دارم از او میخواهم برایم معجزه کند و او همیشه برایم معجزه کرده او میداند که من در زمین غریبم او غربت مرا در زمین زود تر از خودم درک کرده و نمیگذارد غمگین بمانم و من همیشه فراموش میکنم که او هست و نمیگذارد که غمگین شوم امیدوارم مرا برای این همه ناسپاسی ببخشد امیدوارم به قلب من بفهماند که او همیشه هست جوری که هیچگاه فراموش نکنم آمین یا رب العالمین شب پاییز...

ما را در سایت شب پاییز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:35

تو آسمانی بالای سر من

تو زمینی زیر پای من

تو هوایی در ریه هایم

تو طعم تنهایی هستی در دهانم

تو طعم تلخ تنهایی هستی در انتهای گلوی من

تو رنجی هستی برای ادامه زندیگم

و فرای همه ی اینها تو منی من تنها ...

شب پاییز...

ما را در سایت شب پاییز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:35

صفحه بندی